Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
زنان الگو از نظر قرآن  چاپ
تاریخ : 1387/05/01


                زنان الگو از نظر قرآن

کتاب: زن در آینه جلال و جمال، ص 153

نویسنده: آیة الله جوادى آملى

اگر انسان وارسته شد مى‏تواند الگوى دیگر انسانها قرار گیرد. اگر مرد باشد الگوى مردم است نه مردان، واگر زن باشد باز الگوى مردم است نه زنان. این مطلب را قرآن کریم به صورت صریح روشن کرده وچهار زن را به عنوان زن نمونه (دو نمونه خوب ودو نمونه بد) ذکر مى‏کند.

 

زن، چه بد وچه خوب نمونه زنان نیست، زن نمونه است. فرق است‏بین این دو مطلب که اگر زن خوب شد، آیا نمونه زنان مى‏باشد یا زن نمونه است؟ چه این که مرد، اگر خوب شد، نمونه مردان نیست‏بلکه مرد نمونه است. قرآن کریم مى‏فرماید: آن که خوب است نمونه مردم است نه نمونه مردان و زن خوب، نمونه زنان نیست، بلکه زن نمونه است، چه این که زن بد، نمونه زنان بد نیست، بلکه نمونه انسانهاى بد است.

زن لوط و زن نوح

قرآن کریم نمونه مردم بد را با نقل داستان دو زن بد، تبیین کرده ومى‏فرماید:

ضرب الله مثلا للذین کفروا امراة نوح و امراة لوط کانتا تحت عبدین من عبادنا صالحین فخانتاهما فلم یغنیا عنهما من الله شیئا و قیل ادخلا النار مع الداخلین (1)

خدا براى کسانى که کافر شدند زن نوح ولوط را مثل آورده که هر دو در نکاح دو بنده از بندگان شایسته ما بودند وبه آنها خیانت کردند وکارى از دست‏شوهران آنها در برابر خدا ساخته نبود، به آنان گفته شد با داخل شوندگان، داخل آتش شوید.

در این جا خداوند نمى‏فرماید

«ضرب الله مثلا لللاتی کفرن‏»

ونمى‏فرماید

«ضرب الله مثلا للنساء الکافرات‏»

نمى‏گوید خدا نمونه زنان بد را ذکر کرد، بلکه مى‏گوید نمونه مردم کافر را ذکر کرد. ضرب الله مثلا للذین کفروا نه «للنساء» ونه «لللاتی کفرن‏» بنابراین معلوم مى‏شود این «للذین کفروا» به معناى مردان کافر نیست‏بلکه به معناى مردم تبهکار وبزهکار است. منظور از خیانت نیز در اینجا، خیانت مکتبى، اعتقادى وفرهنگى است، ولذا ذات اقدس اله به ما فرمود:

لا تخونوا الله و الرسول و تخونوا اماناتکم (2)

خیانت نکنید به خدا ورسول وخیانت نکنید به امانت‏هایتان.

به پیامبر خیانت کردن، یعنى، با دین او بد رفتارى کردن. در اینجا که فرمود: زن لوط وزن نوح به این دو پیامبر که یکى از آنها پیامبر اولواالعزم است ودیگرى حافظ شریعت ابراهیم علیه السلام، خیانت کردند، یعنى مکتبشان را نپذیرفتند، واینها نمونه مردم تبهکار وکافرند.

بنابراین معلوم مى‏شود که اگر سخن از «الذین‏» و «امنوا» ومانند آن است‏بنابر فرهنگ محاوره، منظور مردم هستند، نه مردان. ودر همین آیه هم که فرمود قیل ادخلا النار مع الداخلین اگرچه «ادخلا» همانطورى که تثنیه مذکر است، تثنیه مؤنث هم هست، اما این که «داخلین‏» را به صورت جمع مذکر سالم ذکر کرد منظور، مردم جهنمى هستند نه مردان جهنمى.

زن فرعون

قرآن کریم دو نمونه خوب از زنان را نیز به عنوان الگو ذکر مى‏کند، زنان با فضیلتى که ذات اقدس اله را نمونه مردم مؤمن مى‏شمارد ودرباره آنها چنین مى‏فرماید:

و ضرب الله مثلا للذین آمنوا امراة فرعون اذ قالت رب ابن لی عندک بیتا فی الجنة و نجنی من فرعون و عمله و نجنی من القوم الظالمین (3)

براى کسانى که ایمان آوردند خداوند همسر فرعون را مثل آورده آنگاه که گفت: پروردگارا پیش خود در بهشت‏براى من خانه‏اى بساز ومرا از فرعون وکردارش نجات بخش ومرا از دست مردم ستمگر برهان.

تعبیر قرآن در آیه این نیست که: همسر فرعون نمونه زنان خوب است، بلکه مى‏فرماید: زن خوب نمونه جامعه اسلامى است وجامعه برین از این زن الگو مى‏گیرد، نه این که فقط زنان باید از او درس بگیرند.

ذات اقدس اله در این آیه نیز نمى‏فرماید:

«و ضرب الله مثلا لللاتی امن امراة فرعون‏»

بلکه مى‏فرماید: نمونه مردم خوب، زن فرعون است

و ضرب الله مثلا للذین امنوا

امراة فرعون یک چنین زنى در خانه‏اى زندگى مى‏کرد که صاحب آن خانه ادعاى:

انا ربکم الاعلى (4)

پروردگار بزرگتر شما منم.

داشت و شعار:

ما علمت لکم من اله غیری (5)

براى شما خدایى غیر از خودم نمى‏شناسم.

در سر مى‏پروراند وادعاى انحصار مى‏نمود. ذات اقدس اله در قرآن کریم به صورت حصر مى‏فرماید:

سبح اسم ربک الاعلى (6)

تسبیح کن نام پروردگار والاى خود را.

کلمه اعلى مفهومى است که حصر را همراه دارد، بنابراین، دو نفر به عنوان اعلى نمى‏توانند یافت‏شوند، فرعون نیز با گفتن این کلمه داعیه انحصار داشت واین اعلى بودن را ادعا مى‏کرد. او همانطورى که ادعاى ربوبیت را داشت، مدعى توحید ربوبى هم بود. سخن از ارباب متفرقه نمى‏گفت. او مى‏فت: نه تنها من خدایم، بلکه من، تنها خدا هستم. به جاى «لا اله الا الله‏» شعار «لا اله الا انا» را سر مى‏داد ودر چنین خانه‏اى بانویى نشات گرفت که نمونه مردم متدین است.

قرآن در مقام ذکر فضائل این بانو مهمترین آنها را در بعد دعا مى‏داند که در این دعا شش نکته مهم اخذ شده است.

علت این که این بانو نمونه مردم خوب است‏به خاطر آن است که در نیایشش به ذات اقدس اله عرض مى‏کند: اذ قالت رب ابن لی عندک بیتا فی الجنة.

این زن در کنار خدا، بهشت را مى‏طلبد. دیگران بهشت را مى‏طلبند، ودر دعاهایشان از خداوند:

جنات تجری من تحتها الانهار (7)

بهشت‏هایى که از زیر آنها نهرها جارى است.

درخواست مى‏کنند، اما این بانو اول خدا را مى خواهد وبعد در کنار خدا، خانه طلب مى‏کند. نمى‏گوید «رب ابن لی بیتا فی الجنة‏» ونمى‏گوید «رب ابن لی بیتا عندک فی الجنة‏» بلکه مى‏گوید: رب ابن لی عندک بیتا فی الجنة اول عند الله را ذکر مى‏کند بعد سخن از بهشت را به میان مى‏آورد. یعنى اگر سخن از:

«الجار ثم الدار» (8)

اول همسایه بعد منزل خود.

است، این بانو هم مى‏گوید: «الله ثم الجنة‏» البته جنتى که عند الله باشد، با جنتى که تجری من تحتها الانهار است تفاوت فراوان دارد.

در این نیایش ششگانه یا دعاى شش بعدى دو درخواست‏به تولى بر مى‏گردد یکى لقاء الله ودیگرى بهشت. یعنى یکى «جنة اللقاء» ودیگرى جنات تجری من تحتها الانهار وچهار خواسته دیگر هم به تبرى بر مى‏گردد:

1 - ونجنی من فرعون 2 - وعمله 3 - نجنی من القوم الظالمین 4 - و «اعمالهم‏» که محذوف است.

آنجا که مى‏فرماید نجنی من فرعون وعمله خواسته او این نیست که: خدایا مرا از عذاب فرعون نجات بده. ممکن است کسى بگوید خدایا مرا از دست ظالم نجات بده ولى وقتى خود به قدرت رسید، دست‏به ظلم بیالاید. اما این بانو عرض مى‏کند: نه تنها مرا از فرعون نجات بده بلکه از ستمکارى هم مرا برهان، مرا نجات بده تا زیر بار شرک فرعون نروم وخود نیز داعیه ربوبیت در سر نپرورانم رب نجنی من فرعون وعمله. سپس مى‏گوید ونجنی من القوم الظالمین چون ممکن است کسى از فرعون برهد ولى به دام آل فرعون یا سایر ستمکاران بیفتد. لذا درخواست پنجم را عرض مى‏کند ونجنی من القوم الظالمین و «اعمالهم‏» به قرینه نجنی من فرعون وعمله حذف شده است وحذف در این‏گونه موارد جایز است.

بنابراین بانویى که تا به این حد عالى مى‏فهمد ودر خواسته‏هایش تبرى وتولى داشته ومسائل اجتماعى وفردى را از ذات اقدس اله مسالت مى‏کند، آیا این زن نمونه، تنها نمونه زنان است؟ یا به تعبیر قرآن کریم نمونه مردم جامعه است؟

مقام ویژه مریم علیها السلام نمونه چهارمى را که قرآن بیان مى‏کند حضرت مریم است. خداوند پس از معرفى همسر فرعون به عنوان الگوى انسانهاى مؤمن در آیه بعد براى گرامیداشت مقام خاص مریم مى‏فرماید:

و مریم بنت عمران التی احصنت فرجها فنفخنا فیه من روحنا و صدقت‏بکلمات ربها و کتبه و کانت من القانتین (9)

ومریم دختر عمران را، که خود را پاکدامن نگاه داشت ودر او از روح خود دمیدم وسخنان پروردگار خود وکتابهاى او را تصدیق کرد واز عبادت پیشگان بود.

یعنى

«و ضرب الله مثلا للذین آمنوا مریم ابنت عمران‏»

وچون مقام مریم، بالاتر از مقام زن فرعون بود لذا اینها را یکجا ذکر نکرد، بلکه در دو آیه جدا ذکر فرمود، برخلاف آن دو کافره که در یکجا ذکر نکرد، بلکه در دو آیه جدا ذکر فرمود، بر خلاف آن دو کافره که در یک آیه ذکر شدند. حضرت مریم در اثر احصان، صیانت، عفت ودر اثر دریافت آن روح غیبى به جایى رسید که صدقت‏بکلمات ربها وکتبه وکانت من القانتین گشت.

از این چهار نمونه سوره تحریم به خوبى بر مى‏آید که نه مرد نمونه، نمونه مردان است ونه زن نمونه، نمونه زنان. ممکن است کشاورز نمونه، نمونه کشاورزان، صنعتگر نمونه، نمونه صنعتگران، خطاط نمونه، نمونه خطاطان باشد، ولى انسان نمونه، نمونه همه انسانهاست واختصاصى به زن یا مرد ندارد.

پس در ارزیابى مقام وکمالات مریم نقش مادر آن بانو را نباید فراموش کرد. گرچه در تربیت مریم‏سلام الله علیها حضرت زکریا نیز نقش داشت لیکن این امر در مرحله نهایى بود نه در پیدایش ابتدایى، مادر این بانو لیاقت آن را داشت که مادر پیغمبر بزاید وآن خضوع را داشت که فرزندش را به معبد حق اهدا کند، واین که ذات اقدس اله این گوهر را پذیرفت، براى آن بود که مى‏دانست اگر به او فیض عطا نماید امین در حفظ فیض خواهد بود.

خدا به عده زیادى از مردان فضیلت داد ومى‏دانست که از عهده آن برنیامده وسرانجام رسوا خواهند شد واعطاى فضیلت‏به آنها فقط از باب:

معذرة الى ربکم (10)

واتمام حجت‏بود لذا به آنها فضیلت داد، ولى سمت وماموریت نداد. زیرا کسى که در کار خود انحراف دارد، اگر ماموریت وسمتى پیدا کند به مبانى دین صدمه مى‏زند. خداوند به بلعم باعورا فضیلت داد ولى سمت نداد، به سامرى فضیلت داد ولى سمت نداد. سامرى آدم کوچکى نبود او با چشم درونى‏خود اثر فرشته‏ها را دید وگفت:

بصرت بما لم یبصروا به (11)

من دیدم چیزى را که توده ناظران ندیدند، ولى به جاى این که از آن اثر فیض گرفته، وراه موسى وهارون را ادامه بدهد، وشاگردى آنها کند، گوساله پرستى را رواج داد. بلعم باعورا نیز، کسى بود که طبق یک نقل ذات اقدس اله درباره او فرمود:

و اتل علیهم نبا الذی اتیناه ایاتنا فانسلخ منها (12)

خبر آن کس را که آیات خود را به او تعلیم داده بودیم واز آن دور شد براى آنان بخوان.

ما یک قشر روشن، یک لباس فاخرى بر پیکر او پوشاندیم اما او از این پوست درآمد.

اینها نمونه‏هاى قرآنى است مبنى بر این که خدا مى‏داند که به چه کسى سمت‏بدهد، لذا فضیلت را مى‏دهد تا معلوم شود، که عده‏اى عمدا فضیلت را به رذیلت تبدیل مى‏کنند. چون ذات اقدس اله از درون وبرون همگان باخبر است، هرگز به کسانى که لاحقه سوء دارند سمت رسمى نمى‏دهد.

الله اعلم حیث‏یجعل رسالته (13)

ذات اقدس اله مى‏داند که به چه کسى ماموریت‏بدهد. او نظیر بشرهاى عادى نیست که به کسى ابلاغ بدهد، بعد کشف خلاف بشود، وبگوید: من که درون‏بین نبودم. خداوند مت‏خلافت، رسالت، نبوت، امامت ورهبرى را به کسى که از درون آنها مستحضر است ودرونى فاسد دارند نخواهد داد اما کسانى که ذات اقدس اله مى‏داند، با حسن اختیارشان پایدار وپایبند هستند، اینها را مى‏پذیرد ومریم از این نمونه بود. بنابراین گرچه او در بدو پیدایش، کودکى بیش نبود اما معلوم بود که اگر خدا به او فضیلت‏بدهد او در حفظش پایدار واستوار است. لذا در ابتداى زندگى، مادرى همچون زن عمران، سرپرستى او را به عهده داشت وبعد وقتى مى‏خواهد به نذر خود عمل کند، او را به معبد مى‏سپارد، واز آن به بعد است که:

و کفلها زکریا (14)

خدا زکریا را کفیل او قرار داد.

یعنى «جعل الله سبحانه وتعالى لزکریا کفیلا لها»، «کفل‏» در این جمله دو مفعول گرفته است «مکفل‏» خدا است وخداى متعال مریم را در تحت‏سرپرستى زکریا علیه السلام کفالت نمود «وکفلها زکریا» نه «تکفلها زکریا» زکریا علیه السلام متکفل نشد مگر به وحى الهى. این چنین نبود که قرعه خود به خود به نام زکریا علیه السلام بیفتد، لذا فرمود: اینها قرعه زدند وخیلى‏ها شیفته بودند که این کودک را سرپرستى کنند:

و ما کنت لدیهم اذ یختصمون (15)

تو نزد آنان نبودى آنگاه که مجادله داشتند.

وبنا را بر قرعه نهادند اما قرعه بنام مبارک زکریا علیه السلام خورد، به خواست‏خدا قرعه به نام او در آمد.

و ما کنت لدیهم اذ یلقون اقلامهم ایهم یکفل مریم (16)

تو نزد آنان نبودى آنگاه که قرعه انداختند تا کدام یک مریم را کفالت کند.

خدا مى‏فرماید: ما طورى برنامه را تنظیم کردیم که خود مکفل شویم وزکریا متکفل ومریم تحت کفالت‏باشد. واین در مرحله بقاء است که پرورش ورشد اوست وگرنه در بدو پیدایش وتکونش، وظهور وهجرت او از رحم به دامن، در سایه تربیت آن بانو بود.

ارزیابى مقام مریم از نظر مفسرین

نکته‏اى که در ارزیابى مقام حضرت مریم باید مورد توجه قرار گیرد این است که قرآن کریم درباره تربیت مریم عذراء علیها السلام مى فرماید: هرگاه حضرت زکریا علیه السلام وارد مى‏شد روزى خاصى را در حضور آن بانو علیها السلام مى‏دید.

کلما دخل علیها زکریا المحراب وجد عندها رزقا قال یا مریم انى لک هذا قالت هو من عند الله یرزق من یشاء بغیر حساب (17)

هرگاه که زکریا در محراب بر او وارد مى‏شد نزد او نوعى خوراکى مى‏یافت. گفت: اى مریم این از کجا براى تو آمده است؟ او گفت: این از جانب خداست، که خدا به هرکس بخواهد بى‏شمار روزى دهد.

وهمچنین فرشتگان بامریم سخن مى‏گفتند وسخنان مریم را هم مى‏شنیدند بلکه مشافهتا و مشاهدتا گفتار را با شهود مى‏آمیختند، هم مریم آنها را مى‏دید وهم آنها را مرآى مریم قرار مى‏گرفتند. اینها تعبیرات بلندى است که قرآن درباره مریم دارد.

ونیز در تبیین مقام والاى مریم مى‏فرماید:

و اذ قالت الملائکة یا مریم ان الله اصطفاک و طهرک و اصطفاک على نساء العالمین یا مریم اقنتی لربک و اسجدی و ارکعی مع الراکعین (18)

وهنگامى را که فرشتگان گفتند: اى مریم، خداوند تو را برگزیده وپاک ساخته وتو را بر زنان جهان برترى داده است. اى مریم، عبادت خدا کن وسجده کن وبارکوع کنندگان راکع باش.

یعنى فرشتگان فراوانى با این بانو سخن گفته، واو را از مقام اصطفایش با خبر کردند که تو صفوة الله، مطهره ودر میان زنان عالم ممتازى، دائما به یاد حق باش، سجود، سجود ورکوع را فراموش مکن واز اهل رکوع باش.

ونیز بشارت حضرت مسیح را به او دادند:

اذ قالت الملائکة یا مریم ان الله یبشرک بکلمة منه اسمه المسیح (19)

وهنگامى که فرشتگان گفتند: اى مریم خداوند تو را به کلمه‏اى از جانب خود که نامش مسیح، عیسى بن مریم است مژده مى‏دهد.

اینها نمونه‏هایى از گفتگو وحضور فرشتگان در محضر مریم علیها السلام است. در تبیین این بخش از زندگى حضرت مریم علیها السلام گروهى از معتزله نظیر زمخشرى‏در کشاف راه تفریط پیموده وگمان کرده‏اند آن بانو نمى‏تواند به این مقام رسیده، واز کرامت‏برخوردار شود، وسخنان فرشته‏ها را بشنود، وبشارت «صفوه بودن‏» را از فرشته‏ها دریافت کند، ومژده مادر پیغمبر شدن را از آنها تلقى نماید، لذا گفته‏اند این همه فضائل که نصیب مریم علیها السلام شده است‏یا به عنوان معجزه زکریا علیه السلام ویا به عنوان پیش درآمد اعجاز عیسى علیه السلام است، که این را از نظر اصطلاح کلامى «ارهاص‏» مى‏گویند همانگونه که قبل از قیامت‏یک سلسله امور خارق عادتى رخ مى‏دهد که از آنها به عنوان «اشراط الساعة‏» تعبیر مى‏کنند، قبل از ظهور، یا میلاد یک پیامبر نیز، یک سلسله امور خارق عادتى رخ مى‏دهد که اینها نشانه ظهور یک پیامبر الهى است ودر کتابهاى کلامى از این امور خارق عادت به عنوان ارهاص تعبیر شده است.

گروهى دیگر نظیر «قرطبى‏» -از مفسران معروف اهل سنت وهمفکران او راه افراط رفته ومعتقدند مریم داراى سمت نبوت بوده است، زیرا فرشتگان فراوانى بر او نازل شده واو را از وحى باخبر کرده‏اند واز راه الهام، مساله صفوه وطهارت او را به او اعلام نموده وبشارت مادر پیغمبر شدن را به او اعطا کرده‏اند وگفته‏اند: چون مریم علیها السلام وحى فرشته‏ها را تلقى کرده وفرشته‏ها بر او وارد شده وگفتگوى آنها از رتبه مشافهه به مشاهده رسیده، پس پیامبر است، زیرا گمان کرده‏اند فرشتگان بر هر کس نازل شوند و وحى بیاورند واو فرشته‏ها را ببیند، پیامبر است.

اما علماى امامیه که در طریق قسط وعدل سیر مى‏کنند، بر این اعتقادند که تمام این مقامات وکرامتها مربوط به خود مریم علیها السلام است‏یعنى وصف به حال موصوف است نه متعلق موصوف، ونباید اینها را به حساب اعجاز زکریا علیه السلام گذاشت، واز طرف دیگر، مریم به مقام رسالت ونبوت تشریعى نرسیده است. این دو مطلب را مفسران گرانقدر امامیه، به استناد ظواهر قرآنى، تبیین مى‏کنند.

اما مطلب اول که همه این کرامتها تعلق به خود مریم علیها السلام دارد، به دلیل ظواهر قرآن است که فرشته‏ها سخن گفتند، اما نه فقط به عنوان هاتف غیب وسروش نهان، بلکه براى او مشهود شدند. همچنانکه این خطابها ونداها گاهى به صورت تمثل هم تجلى کرده است چنانچه قرآن مى‏فرماید:

فتمثل لها بشرا سویا (20)

پس چون بشرى هماهنگ بر او نمایان شد.

آن فرشته گفت که من از طرف حق آمده ومامورم که به تو فرزندى عطا کنم.

قال انی رسول ربک لاهب لک غلاما زکیا (21)

ظاهر این آیات آن است که خود مریم علیها السلام به تنهایى این مقامات را دریافت کرد واین مقام مریم علیها السلام بود که باعث‏شد زکریا علیه السلام از خداى سبحان فرز دى طلب نماید:

هنالک دعا زکریا ربه (22)

این چنین نبود که معجزه زکریا در مریم ظهور کرده باشد بلکه کرامت‏هاى مریم موجب آن شد که زکریا از خدا یحیى را طلب کند وفرزند «رضیی‏» ازخداى سبحان مسالت نماید.

علاوه بر این که سفارش به قنوت ودوام عبادت وخضوع مستمر، وسجود ورکوع، نشانه مقام خود مریم علیها السلام است ونیز اوصافى که ذات اقدس اله براى این بانو ذکر مى‏کند، نشانه آن است که شخصیت‏خود مریم موجب شد تا فرشته‏ها را ببیند وبا آنها سخن بگوید وسخنان آنها را بشنود. لذا خداى سبحان از مریم به عنوان صدیقه یاد مى‏کند ومى‏فرماید:

و صدقت‏بکلمات ربها و کتبه و کانت من القانتین (23)

و امه صدیقة (24)

یعنى عیسى علیه السلام داراى مادرى بود که سخنان غیب را تصدیق مى‏کرد، او نه تنها صادق بود بلکه از صدیقین به شمار مى‏آمد. واین صدیق بودن او، وصحه گذاشتن ذات اقدس اله بر این موضوع، نشانگر آن است که همه این فضائل از آن خود اوست.

البته این که زمخشرى وهمفکران او معتقدند این کرامتها به خاطر زکریا ویا به عنوان پیش درآمد معجزه حضرت مسیح بوده، نه براى آن است که زن نمى‏تواند به این مقام برسد، بلکه براساس تفکر ناصواب معتزله، نه تنها زن بلکه هیچ مردى هم نمى‏تواند به مقام کرامت‏بار یابد، وتنها انبیا هستند که مى‏توانند معجزه داشته باشند وغیر از انبیا کسى نمى‏تواند از کرامت‏برخوردار باشد خواه زن باشد یا مرد. واین سخن در جاى خود ابطال شده است، زیرا کرامت غیر از معجزه است. معجزه اختصاص به انبیا دارد ولى کرامت‏براى همه اولیاى الهى هست، با این توضیح که، اگر خرق عادت با ادعاى نبوت همراه بوده وبا تحدى آمیخته باشد،این را معجزه مى‏گویند، وگرنه کرامت است.

کارى که «مسیلمه کذاب‏» کرد خرق عادتى بود به عنوان اهانت وکارى که مؤمنین غیر ولى دارند (وگاهى دعاى آنها مستجاب مى‏شود) به عنوان اعانت است وبراى اولیا بالاتر از اعانت، کرامت است وبراى انبیا، بالاتر از کرامت، اعجاز است.

نظریه‏اى راهم که افراطى‏ها نظیر قرطبى وهمفکران او پنداشته‏اند، بر اساس یک قیاس منطقى است لیکن حد وسط در آن قیاس تکرار نشده ویا کلیت کبرى مخدوش است وچون قیاس، واجد شرایط انتاج منطقى نبوده، از این نظر دچار مغالطه شده‏اند.

بیان مغالطه این است که: قرطبى در تفسیرش مى‏وید بر مریم علیها السلام وحى نازل شد، فرشته‏ها بر او فرود آمده وبا او سخن گفتند ومریم نیز آنان را مشاهده کرد وبا آنان سخن گفت وهرکس که وحى بر او نازل شود وسخنان فرشته‏ها را بشنود واز گفتار شفهى به شهودى برسد پیغمبر است، پس مریم علیها السلام پیغمبر است.

مقدمه اول این قیاس درست است، یعنى مریم علیها السلام نه تنها به صورت شفهى با فرشته‏ها سخن گفت‏بلکه مشهودا فرشته‏ها را دید وبراى او متمثل شدند. اما مقدمه دوم یعنى کبراى قیاس، که مى‏گوید هرکس فرشته را دید و وحى را تلقى کرد پیغمبر است، کلیت ندارد، زیرا پیامبر کسى است که تنها با فرشتگان در مسائل جهان بینى ومعارف رابطه دارد وسخنان آنها را مى‏شنود و...، بلکه در مسائل تشریعى نیز ره‏آورد وحى را تلقى مى‏کند. شریعت را از فرشته‏ها دریافت مى‏گند ومسؤولیت رهبرى جامعه را به عهده مى‏گیرد واحکام مولوى را فرا گرفته وبه مردم ابلاغ مى‏کند.

اقسام وحى و دفع مغالطه

در این سخن بحثى نیست که بر پیامبران وحى نازل مى‏شود، اما این‏گونه نیست که هرکس وحى دریافت کرد پیغمبر باشد چون وحى گاهى، انبائى است وگاهى تشریعى، چه این که نبوت گاهى نبوت انبائى است وگاه نبوت تشریعى.

قرآن کریم نبوت تشریعى را که به عنوان «رسالت‏» بیان مى‏شود -چون یک کار اجرایى است، وحشر با مردم را همراه دارد ورهبرى جنگ وصلح ودریافت مسائل مالى وتوزیع اموال وتنظیم کار جامعه را به عهده دارد این نوع نبوت را در اختیار مردها قرار داده ودر سوره یوسف علیه السلام و در سوره نحل مى‏فرماید:

ما ارسلنا من قبلک الا رجالا نوحی الیهم فاسالوا اهل الذکر ان کنتم لاتعلمون (25)

وپیش از تو جز مردانى که به ایشان وحى کردیم گسیل نداشتیم، پس اگر نمى‏دانید از آگاهان بپرسید.

یعنى رسالت‏یک کار اجرایى است وما قبل از تو اى پیامبرلله هیچ کسى را جز مرد به عنوان رسول نفرستاده وفقط به مردها وظیفه رسالت داده‏ایم.

پس رسالت، به معناى رهبرى جامعه، بیان حلال وحرام، واجب ومستحب، مکروه ومباح ومانند آن، نبوت خاصى است که چون مقام اجرایى است‏به عهده مردها گذاشته شده، ولى نبوت انبائى بدین مفهوم است که فردى از طریق وحى مطلع شود که در جهان چه مى‏گذرد، آینده جهان چیست؟ وآینده خودش را ببیند واز آینده دیگران نیز با خبر شود این نوع از نبوت، ناشى از مقام ولایت الهى وسرمایه نبوت تشریعى ورسالت اجرایى وپشتوانه آن است، اما اختصاص به مردان ندارد بلکه زنان نیز مى‏توانند به این مقام دست‏یابند.

اگر مراد قرطبى وهمفکران او، اثبات نبوت انبائى براى مریم علیها السلام است، این را همه عرفا، حکما ومحققان اهل تفسیر مى‏پذیرند، واگر منظور، نبوت تشریعى بوده، که مریم علیها السلام داراى رسالت اجرایى بوده و وحى تشریعى دریافت مى‏کرده، این مردود است زیرا نه از آیات مى‏توان این را استنباط کرد ونه روایات مشعر به آن هستند، بلکه بر خلاف آن، دلیل اقامه شده ومى‏شود، مبنى بر این که نبوت تشریعى از آن مرد است نه از آن زن.

صدیقه بودن مریم علیها السلام

قرآن کریم از مریم علیها السلام به عنوان صدیقه یاد کرده است که این مبالغه در تصدیق است. بدین معنا که نه تنها مصدقه، صادق وصدیق است‏بلکه صدیق است.

صدیقین گروهى هستند که با انبیا وصالحین وشهدا همراه وهم قافله‏اند. اینان قافله سالار کوى الهیند. افراد عادى چه زن وچه مرد در نماز ونیایشها وعباداتشان از ذات اقدس اله مسالت مى‏کنند:

ومن یطع الله والرسول فاولئک مع الذین انعم الله علیهم من النبیین والصدیقین والشهداء والصالحین وحسن اولئک رفیقا (26)

کسى که مطیع خدا ورسولش باشد او همسفر قافله‏اى است که اهل آن عبارتند از: نبیین، صدیقین، شهدا وصالحین، وبعد در ادامه مى‏فرماید: و حسن اولئک رفیقا اینها رفقاى خوب وهمسفران شایسته‏اى هستند چرا که:

سل عن الرفیق قبل الطریق (27)

اگر انسان بیفتد آنها دستگیرند، واگر در مسیر افراط وتفریط قرار گیرد، او را تعدیل کرده واگر احساس خستگى کند تقویتش مى‏کنند، واگر احساس عجز کند به او قدرت مى‏بخشند. خداى سبحان مى‏فرماید اگر شما هدایت را از من بخواهید، من علاوه بر این که شما را اهل سیر وسلوک در صراط مستقیم قرار مى‏دهم وصراط مستقیم را به شما نشان مى‏دهم وراهى را که آنان رفته‏اند به شما مى‏نمایانم، شما را همسفر آنها نیز قرار مى‏دهم.

گاهى خداوند مى‏گوید راه راست را به شما نشان مى‏دهم وزمانى براى تشویق مى‏فرماید: توفیق سلوک در راهى را که انبیا رفته‏اند به شما مى‏نمایانم، شما را همسفرآنها نیز قرار مى‏دهم.

گاهى خداوند مى‏گوید راه راست را به شما نشان مى‏دهم وزمانى براى تشویق مى‏فرماید: توفیق سلوک در راهى را که انبیا رفته‏اند به شما عطا مى‏کنم وزمانى بالاتر از این را نوید مى‏دهد ومى‏فرماید: شما را با همراهان وهمسفران وقافله‏سالارانى چون انبیا وصدیقین وشهدا وصالحین همراه مى‏کنم.

یکى از صدیقین مریم‏سلام الله علیها است. که همراهى با او اختصاصى به زنها ندارد تا زنها بگویند خدایا راه مریم را به ما ارائه بده بلکه همه نمازگزاران از خداوند راه صدیقین را مى‏طلبند که مریم هم جزو صدیقین است.

شبهه برترى مریم علیها السلام از زکریا علیه السلام

وسر این که مریم‏سلام الله علیها صدیقه است آن نیست که اخبار عادى را تصدیق کرد وآنچه که دیگران باور دارند، او نیز تصدیق نمود. بلکه، او حقیقتى را تصدیق کرد که دیگران باور نداشتند وحقیقتى را صحه گذاشت که دیگران آن را مستبعد مى‏شمردند و روى همین استبعاد، زبان به تهمت وى گشودند در حالى که مریم علیها السلام براى قبول این امر غیر عادى، آیت وعلامت نطلبید.

افراطیونى که به نبوت مریم علیها السلام فتوا داده‏اند خواسته‏اند بگویند که مریم علیها السلام از زکریا علیه السلام بالاتر است زیرا وقتى زکریا سلام الله علیه دعا کرد وعرضه داشت:

رب هب لی من لدنک ذریة طیبة انک سمیع الدعاء (28)

پروردگارا! از جانب خود، فرزندى پاک وپسندیده به من عطا کن که تو شنونده دعایى.

او از خدا ذریه صالح طلب کردذریه یعنى فرزند، چه این فرزند بلافصل باشد چه مع الفصل، چه یکى باشد چه بیش از یکى، وچه مذکر باشد چه مؤنث، همه اینها را ذریه مى‏گویند ویا وقتى عرضه داشت:

فهب لی من لدنک ولیا یرثنی و یرث من آل یعقوب و اجعله رب رضیا (29)

پس از جانب خود ولى وجانشینى به من ببخش که از من ارث ببرد واز خاندان یعقوب ارث برد واو را پسندیده گردان.

آنگاه فرشته‏ها در حال نماز به او بشارت دادند که خدا به تو فرزندى به نام یحیى عطا مى‏کند:

فنادته الملائکة و هو قائم یصلی فی المحراب ان الله یبشرک بیحیى مصدقا

پس در حالى که وى ایستاده در محراب دعا مى‏کرد، فرشتگان او را ندا داده که: خداوند تو را به ولادت یحیى مژده مى‏دهد که این یحیى:

مصدقا بکلمة من الله و سیدا و حصورا و نبیا من الصالحین (30)

تصدیق کننده «کلمة الله‏» است وبزرگوار; خویشتندار وپیامبرى از صالحان است.

ولى زکریا علیه السلام با شنیدن این بشارت به جاى تصدیق نشانه طلبید وعرض کرد:

رب اجعل لی آیة (31)

خدایا یک علامت ونشانه‏اى قرار بده که من بدانم این بشارت حق است، یا بفهمم این بشارت چه وقت محقق مى‏شود. ولى مریم علیها السلام وقتى بشارت را از فرشته‏ها شنید مطمئن شد، وچون صدیقه بود تصدیق کرد واز خداوند علامت ونشانه نخواست. بنابراین، نتیجه مى‏گیریم که مقام مریم بالاتر از زکریاست.

علت طلب آیت از سوى زکریا

ولى این اعتقاد ناصواب است زیرا نباید در گرامیداشت مقام یک فرد -حضرت مریم - پیغمبرى را از مقام باعظمتش تنزل داد.

اما این که چرا زکریا سلام الله علیه آیه طلب کرد، حق آن است که سؤال او از روى شک نبود، بلکه براى بار یافتن به مقام طمانینه بود. همچنانکه ابراهیم سلام الله علیه این راه را به انبیاى ابراهیمى نشان داد وفرمود:

رب ارنی کیف تحیی الموتى قال او لم تؤمن قال بلى لکن لیطمئن قلبی (32)

پروردگارا! بنمایان به من که مرده‏ها را چگونه زنده مى‏کنى، گفت: مگر ایمان نیاورده‏اى؟ گفت: چرا ولى مى‏خواهم دلم قرار گیرد.

یعنى، خدایا به من نشان بده که: چگونه مرده‏ها را زنده مى‏کنى؟ خداوند به او فرمود آیا باور ندارى؟ حضرت ابراهیم علیه السلام گفت: آرى، ولیکن براى این که لحظه به لحظه به مقام والاتر بار یابم، وبه جایى برسم که خودم مظهر «هو المحیی‏» بشوم، وگرنه به معاد معتقدم ومى‏دانم که تو مرده‏ها را زنده مى‏کنى ولى مى‏خواهم بدانم چگونه مرده‏ها را زنده مى‏کنى، واین هم نه به آن صورت که تو نشانم بدهى، بلکه مى‏خواهم مرا مظهر «هو المحیی‏» قرار بدهى که به دست من مرده‏ها زنده بشوند واین، عالى‏ترین مقامى است که ابراهیم خلیل مسالت کرده است.

این راه ابراهیمى را سر سلسله انبیاى ابراهیمى علیه الصلوة والسلام به فرزندانش تعلیم داد که شما نیز از ذات اقدس اله لحظه به لحظه نشان طلب کنید تا به مقام طمانینه بار یافته ونفس مطمئنه پیدا کنید.

اگر کسى به وسیله برهان، مساله‏اى براى او حل شود، یک مرحله طمانینه را دارد، واگر برهانش از علم الیقین به عین الیقین تبدیل شود، خواهد دید که در جهان چه مى‏گذرد ومى‏نگرد که چگونه خدا مرده‏ها را زنده مى‏گند واین هم یک مرحله است ولیکن مرتبه بالاتر از عین الیقین مرحله حق الیقین است‏یعنى انسان خود به جایى برسد که «هو المحیی‏» را در خود مشاهده کند، چون «المحیی‏» وصفى از اوصاف ذات‏وچیزى که در خارج از ذات اقدس حقند برخلاف اوصاف ذات وچیزى که در خارج از ذات است ممکن الوجود مى‏باشد و وقتى که ممکن الوجود شد، انسان مى‏تواند عین او بشود، لذا گرچه منطقه ذات، منطقه ممنوعه است تنزل نموده وبه مقام فعل برسیم وارد «منطقه الفراغ‏» مى‏شویم که در این منطقه جا براى انسان سالک باز است ومى‏تواند مظهر اوصاف فعلى حق باشد.

گاهى انسان با برهان عقلى زنده کردن مردها را تصدیق مى‏کند این علم الیقین است. گاهى هم در خدمت مسیح علیه السلام به سر مى‏برد ومشاهده مى‏کند که روح القدس چگونه به مسیح ومسیح‏گونه‏ها فیض مى‏رساند:

فیض روح القدس ار باز مدد فرماید دیگران هم بکنند آنچه مسیحا مى‏کرد

ومرده را خود زنده مى‏کند مانند مسیح علیه السلام ودر بسیارى از موارد مانند عترت طاهره علیهم الصلاة والسلام که این انسان در مرحله سوم یعنى منطقة الفراغ ودر قلمرو اوصاف فعلى، سالک مى‏شود وبه مقام حق الیقین مى‏رسد یعنى خود مظهر هو الخالق وهو المحیی مى‏گردد.

این راه بلند را ابراهیم خلیل سلام الله علیه به همه سالکان عموما وبه انبیاى ابراهیمى علیهم الصلاة والسلام خصوصا نمایانده است. زکریا سلام الله علیه نیز که نشانه وعلامت را طلب کرد براى آن بود تا به مقام طمانینه برسد وبداند که دعایش چگونه محقق مى‏شود.

مقام طمانینه ویقین نتیجه تهذیب نفس وتزکیه دل وجان است واین راهى است که جامع بین زن ومرد است. نتیجه تهذیب نفس آن است که انسان با ماوراى طبیعت مانوس، واز اهل شهود گردد ودر این مسیر همان‏گونه که مردها موفقند با فرشته‏ها سخن بگویند زنها نیز موفقند که با فرشته‏ها تکلم کنند وبشارت آنان را دریافت کنند. واین مساله علاوه بر قرآن، در صحف انبیاى پیشین علیهم السلام نیز به طور کامل ارائه شده ویک مساله کلامى است ودر این جهت هیچ تفاوتى میان شرایع الهى، وهیچ تمایزى بین کتاب‏هاى آسمانى نیست.

همسر ابراهیم خلیل(ع)

در داستان ابراهیم خلیل سلام الله علیه همان‏گونه که خلیل الله با فرشته‏ها سخن مى‏گوید، وبشارت ملائکه را دریافت مى‏دارد همسر او نیز با فرشته‏ها سخن گفته وبشارت ملائکه را دریافت مى‏کند.

ذات اقدس آله در زمان کهولت وپیرى خلیل الله، به او بشارت فرزندى آگاه داد. که این بشارت الهى، به همان شکلى که توسط ملائکه به آن حضرت، ابلاغ شد، به همان صورت، به همسر او نیز اعلام گردید. هنگامى که ملائکه به حضرت ابراهیم(ع) گفتند:

فبشرناه بغلام حلیم (33)

ابراهیم سلام الله علیه فرمود:

ابشرتمونی على ان مسنی الکبر فبم تبشرون (34)

آیا به من نوید مى‏دهید در حالى که مرا پیرى رسیده است؟ حضرت این سخن را به عنوان «استبعاد» نفرمود. بلکه به عنوان «استعجاب‏» گفت. معناى استعجاب آن است که انسان به لحاظ شگفت‏انگیز بودن واقعه‏اى بادید تعجب بدان مى‏نگرد. در این جا ابراهیم خلیل(ع) عرض کرد: خدایا من نه تنها پیر شده‏ام بلکه، پیرى به سراغ من آمده است. یعنى یک وقت انسان پیر مى‏شود ودوران شیخوخت را مى‏گذراند ومى‏گوید «قد بلغت من الکبر» (35) یعنى من، به پیرى رسیدم. ولى زمانى از پیرى نیز مى‏گذرد وبه دوران فرتوتى پاى مى‏نهد که در این حال مى‏گوید «قد بلغنی الکبر» (36) یعنى پیرى، به سراغ من آمده است، پس چه بشارتى به من مى‏دهید؟ فرشته‏ها گفتند:

بشرناک بالحق فلا تکن من القانطین (37)

یعنى این تبشیر ما باحق همراه است وگزاف نیست، چون فرشتگان در صحبت‏حق سخن مى‏گویند ودر لباس حق حرف مى‏زنند. لذا حرف «باء» در «بالحق‏» خواه به معناى صاحبت‏باشد وخواه به معناى ملابست، مفهومش این است که گفتار ما در لباس حق، یا در صحبت‏حقیقت است وما گزاف نخواهیم گفت وتو اى خلیل الله ناامید مباش. آنگاه ابراهیم خلیل(ع) فرمود:

و من یقنط من رحمة ربه الا الضالون (38)

حضرت در کمال صراحت فرمود: نه تنها با رسالت ونبوت سازگار نیست، بلکه با هدایت ورهبرى نیز سازش ندارد. بنابراین نه تنها هیچ پیامبرى ناامید نخواهد بود بلکه هیچ مؤمن ومهتدى نیز ناامید نمى‏شود.

معناى ناامیدى آن است که انسان گمان کند به جایى رسیده است که از خدامعاذ الله ساخته نیست که مشکل او را حل نماید. این یاس در حد کفر است، وهیچکس حق ندارد ناامید باشد.

این خلاصه کلام بود در مورد بشارت فرشته‏ها به خلیل حق...، معادل همین برخورد با همسران حضرت نیز مطرح شده است، قرآن کریم مى‏فرماید:

و امراته قائمة فضحکت فبشرناها باسحق و من وراء اسحق یعقوب (39)

یعنى هنگامى که فرشته‏ها با خلیل حق سخن مى‏گفتند همسر او نیز حضور داشت وایستاده بود وضحکى داشت‏براى «ضحک‏» در تفاسیر دو بیان آمده است، یا به معناى سرور وخوشحالى ویا به معناى عادت ماهانه زنان است پس مژده دادیم او را به اسحاق واز پس اسحاق، یعقوب را. یعنى علاوه بر فرزند -اسحاق، بشارت نوه یعقوب هم، به تو مى‏دهیم. سپس همسر خلیل الرحمان عرض کرد:

قالت‏یا ویلتی ا الد و انا عجوز و هذا بعلی شیخا ان هذا لشی‏ء عجیب قالوا ا تعجبین من امر الله رحمت الله و برکاته علیکم اهل البیت انه حمید مجید (40)

یعنى آیا من مادر مى‏شوم در حالى که خودم فرتوت وسالمند وکهنسالم، وهمسرم نیز پیرمردى فرتوت وکهنسال است؟! فرشتگان به او گفتند: آیا از رحمت‏خدا وامر خدا در تعجب هستى در حالى که رحمت‏خدا، وبرکات وى، بر شما خاندان نبوت، فراوان بوده وشما از این برکات عینى، بى‏شمار دیده‏اید!

عظمت زن در فرهنگ وحى از این ارزیابى روشن مى شود که در فرهنگ وحى از زن به عظمت‏یاد شده واختصاصى به قرآن ندارد بلکه در انجیل، تورات وصحف خلیل الله نیز مطرح بوده است. با فرشتگان تکلم نمودن وبشارت آنها را دریافت کردن، سخن خویش را با آنها در میان گذاشتن، وسخن آنان را شنیدن، اینها همه مواردى است که زن نیز همانند مرد در همه این صحنه‏ها سهیم بوده واگر پدر پیامبرى، با ملائکه سخن مى‏گوید، مادر پیامبر نیز، با آنها گفتگو دارد.

لذا وقتى در قرآن کریم از زنان یاد مى‏کند، مادر مریم ویا خود مریم را جزو آل عمران شمرده ودر زمره اصفیا قرار مى‏دهد. به عبارت دیگر در بین مردم جهان اینها هم مانند انبیا واولیاى خاص جزو اصفیاى الهیند. خدا در قرآن مى‏فرماید:

ان الله اصطفى آدم و نوحا و آل ابراهیم و آل عمران على العالمین، ذریة بعضها من بعض و الله سمیع علیم (41)

به یقین خداوند، آدم ونوح وخاندان ابراهیم وخاندان عمران را بر مردم جهان برترى داده است، فرزندانى که بعضى از آنان از بعض دیگرند، وخداوند شنواى دانا است.

که منظور از این عمران آن عمرانى است که پدر مریم است، نه عمرانى که پدر موسى است چون عمرانى که پدر موسى است اصلا نامش در قرآن کریم نیامده. بعد خداوند مى‏فرماید:

اذ قالت امرات عمران رب انی نذرت لک ما فی بطنی محررا (42)

چون زن عمران گفت: پروردگارا، آنچه در شکم خود دارم نذر تو کردم تا آزاد شده باشد.

خداوند این دو بانو را به عنوان صفوه مردم عالم، معرفى نموده است.

در نهج البلاغه نیز مى‏خوانیم که امیرالمؤمنین صلوات الله علیه درباره فاطمه زهراسلام الله علیها مى‏فرماید:

«قل یا رسول الله عن صفیتک صبری‏» (43)

امیرالمؤمنین علیه السلام به رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم خطاب مى‏کند: یارسول الله، این صفیه تو یعنى این بانویى که صفوه تو، مصطفا وبرگزیده توست رحلت کرده وصبر در فقدانش براى من دشوار است.

حضرت از او به عنوان صفیه یاد مى‏کند یعنى صفوة الله است، مریم هم صفوة الله است، مادر مریم اهل عمران بود، یعنى عمران که پدر مریم است‏سر سلسله این خانواده به شمار مى‏رود، و وابستگان این خانواده را آل عمران مى‏گویند، پس هر دو بانو مصطفا و صفوه حقند.

 

پى‏نوشت‏ها:
 
1. تحریم، 10
2. انفال، 27
3. تحریم، 11
4. نازعات، 24
5. قصص، 38
6. اعلى، 1
7. فرقان، 10
8. بحار الانوار، ج 10، ص 25
9. تحریم، 12
10. اعراف، 164
11. طه، 96
12. اعراف، 175
13. انعام، 124
14. آل عمران، 137
15. آل عمران، 44
16. همان.
17. آل عمران، 37
18. آل عمران، 42 و 44
19. آل عمران، 45
20. مریم، 17 و 18
21. مریم، 19
22. آل عمران، 38
23. تحریم، 12
24. مائده، 75.
25. انبیاء، نحل، 43; و در سوره یوسف، 109 تا (نوحى الیهم)
26. نساء، 69
27. نهج البلاغه فیض، نامه 31، ص 936.
28. آل عمران، 38
29. مریم، 5 و6
30. آل عمران، 39
31. آل عمران، 41; مریم، 10
32. بقره، 260
33. صافات، 101.
34. حجر، 54.
35. مریم، 8.
36. آل عمران، 40.
37. حجر، 55.
38. حجر، 56.
39. هود،71.
40. هود،72 و73.
41. آل عمران،33 و34.
42. آل عمران،35.
43. نهج البلاغه، صبحى صالح، خطبه 202.
آواى قرآن و کاهش اضطراب  چاپ
تاریخ : 1387/04/19

                                 
                                       آواى قرآن و کاهش اضطراب

مرتضى شیرودى

آدمى به عنوان پیچیده‏ترین و در هم تنیده‏ترین موجود، داراى نیازهاى متعدد و متنوعى است. او سر پا نیازمند آفریده شده و همه زندگى او را نیاز دربرگرفته، و «دین‏» به تعبیر آلپورت گل سر سبد نیازهاى اوست. ریشه احساس نیاز به دین، ژرف و عمیق است واین احساس یک وابستگى مطلق است. به دیگر سخن، انسان گرایش و کشش‏هاى دائمى به سوى آفریدگار خویش دارد و کوشش‏ها، زمزمه‏ها، طلب‏ها، راز و نیازهایش نیز برخاسته از آن کشش‏هاست. عبادت، تجلى خواست روحى بشر است و منظومه عبادات نیز شکل دادن و قالب ساختن براى آن حقیقت و تجلى فطرى است که در عمق فطرت انسان وجود دارد. آدمى قادر نیست از قلمرو راز و نیاز بگریزد و خود را نیازمند خداوند احساس نکند. اگر احساس کرد که در زندگى او خدایى نیست، مثل مگس‏هاى خشک پاییزى مى‏شود که به محض این که به شیشه مى‏خورد، بى‏صدا مى‏میرد. یکى از نیازهاى بشر، گوش دادن به کلام خداوند است. آواى دلنشین قرآن حتى دردهاى او را تسکین مى‏دهد و نیازش را برمى‏آورد.

مقاله حاضر، از چکیده سه تحقیق پزشکى سخن مى‏گوید که در هر یک از آنها، تاثیر آواى قرآن کریم در کاهش استرس و اضطراب بیماران، مورد مطالعه قرار گرفته است.

1. بررسى میزان تاثیر آواى قرآن کریم بر کاهش سطح اضطراب قبل و بعد از انجام اقدامات تشخیصى و درمانى.

در چکیده تحقیق فوق که در دانشگاه علوم پزشکى اصفهان، سال 1376 صورت گرفت، آمده است: «اضطراب پدیده شایع عصر ماست; اما پیشینه‏اى به طول تمامى تاریخ دارد، و از این رو، همواره مورد توجه بوده است. با این وصف، اضطراب کم، براى حیات و زندگى روزمره لازم است، ولى قطعا اضطراب زیاد، آثار و زیان‏هاى جدى بر جسم و روان و روابط اجتماعى مى‏گذارد، و در نتیجه، کنترل و مهار آن همیشه توصیه شده است. شاید به این علت در سال‏هاى اخیر، پژوهشگران تاکید و توجه زیادى بر روش‏هاى غیر دارویى کاهش اضطراب دارند، و در این راستا، در تحقیقات فراوان، تاثیر انواع موسیقى بر کاهش اضطراب، ارزیابى شده است. یکى از اقسام موسیقى، موسیقى ناشى از تلاوت آیات قرآن کریم است. این موسیقى عرفانى و دلپذیر، یکى از باشکوه‏ترین ابعاد اعجاز بیانى قرآن مجید است.»

هدف تحقیق، بررسى تاثیر آواى قرآن بر وضعیت استرس بیماران، قبل و بعد از اقدامات درمانى است. فرضیه تحقیق عبارت است از: آواى قرآن بر کاهش شدت اضطراب قبل و بعد از انجام اقدامات تشخیصى و درمانى، مؤثر است. این طرح تحقیقاتى، یک مطالعه نیمه‏تجربى به شمار مى‏رود که جامعه آمارى آن را، کلیه بیماران بخش‏هاى داخلى و جراحى بیمارستان امام حسین (ع) و امام خمینى (ره) اصفهان تشکیل مى‏داد. این بیماران قرار بود تحت‏یک نوع پروسیجر تهاجمى قرار گیرند. حجم نمونه در این مطالعه 80 نفر بوده‏اند که به طور تصادفى در دو گروه آزمون و شاهد قرار داده شدند. در این تحقیق، براى کاهش اضطراب گروه آزمون، از 20 دقیقه آواى قرآن کریم با صداى اساتید بزرگ مصرى و ایرانى که از بین آیات و سوره‏هاى مختلف انتخاب شده بود، استفاده گردید، و از طریق هدفون به استماع واحدهاى بیمارستانى رسانده شد. اطلاعات به دست آمده با استفاده از نرم‏افزار EPL6 مورد تجزیه و تحلیل قرار گرفت، و نتایج زیر به دست آمد:

در مرحله اول، کاهش اضطراب در دو گروه شاهد و آزمون محسوس نبود; در حالى که در گروه آزمون در مراحل دوم و سوم - قبل و بعد از انجام پروسیجر میزان اضطراب کاهش یافته بود; اما این کاهش در گروه شاهد مشاهده نشد. و نیز، در بررسى علائم حیاتى در گروه آزمون، میزان فشار خون سیستول و تنفس تعدیل یافته، ولى تعداد نبض، و میزان فشار خون دیاستول در مقایسه با گروه شاهد، تغییر معنادارى نداشت. همچنین، عوامل دیگرى مثل سابقه انجام پروسیجر، نوع عمل، سن، جنبش، سابقه استماع به موسیقى یا تلاوت آیات قرآن، تشخیص پزشکى و... بررسى گردید، که هیچ کدام ارتباط معنادارى با کاهش سطح اضطراب نشان ندادند. بنابراین، نتایج تحقیق نشان داد که فرضیه تحقیق درست و قابل اثبات است; یعنى آواى قرآن کریم بر کاهش سطح اضطراب بیماران قبل و بعد از انجام تشخیصى و درمانى تاثیر دارد.

2. میزان تاثیر آواى قرآن کریم بر اضطراب بیماران، قبل از عمل جراحى در بیمارستان‏هاى منتخب تهران در سال 1376.

تحقیق مذکور نیز نیمه‏تجربى بود که به منظور بررسى میزان تاثیر آواى قرآن کریم بر اضطراب بیماران، قبل از عمل جراحى قلب صورت گرفت. این پژوهش، در بخش جراحى قلب بیمارستان امام خمینى (ره) تهران انجام یافت. هدف کلى پژوهش، تعیین میزان تاثیر آواى قرآن کریم بر اضطراب بیماران قبل از عمل جراحى بود. ابزار مورد استفاده در پژوهش را، سیاهه حالت فرم اضطراب اسپیل برگر، پرسش‏نامه اطلاعات فردى، چک‏لیست ثبت علائم حیاتى، برگه ثبت تعداد دفعات و مدت زمان گوش کردن به آواى قرآن تشکیل مى‏داد. تعداد 80 نفر از بیماران با توجه به مشخصات نمونه انتخاب شدند. از این تعداد، 50 نفر در گروه آزمون، از بعد از ظهر روز قبل، دو بار و هر بار 15 دقیقه به آواى قرآن کریم گوش کردند، و 30 نفر در گروه شاهد قرار گرفتند، که تحت تاثیر دخالت و مداخله پژوهشگر قرار نداشتند، و تنها از مراقبت‏هاى معمول بخش جراحى استفاده مى‏کردند. اضطراب بیماران در دو گروه با بعد از ظهر روز قبل از عمل و صبح عمل با پرسش‏نامه اضطراب اسپیل برگر و چک لیست ثبت علائم حیاتى سنجیده شد، و در پایان نمونه‏گیرى، میزان کاهش اضطراب گروه آزمون و شاهد مقایسه گردید. تجزیه و تحلیل یافته‏هاى آزمون آمارى نشان از آن داشت که میزان اضطراب بیماران قبل از عمل جراحى، به تاثیر از آواى قرآن، کاهش یافته است.

3. بررسى تاثیر آواى قرآن کریم بر میزان اضطراب بیماران بسترى در بخش‏هاى مراقبت ویژه قلبى یکى از بیمارستان‏هاى منتخب تهران در سال 1376.

پژوهش مذکور، یک مطالعه نیمه‏تجربى بود که با هدف مطالعه تاثیر آواى قرآن کریم بر میزان اضطراب بیماران بسترى در بخش‏هاى مراقبت ویژه قلبى یکى از بیمارستان‏هاى منتخب شهر تهران انجام شده است. تعداد نمونه‏هاى این پژوهش 60 نفر بودند که به صورتى تصادفى و با استفاده از قرعه‏کشى در دو گروه آزمایش کنترل قرار گرفتند. جهت گرد آورى داده‏ها، از پرسش‏نامه دو قسمتى استفاده شد. قسمت اول پرسش‏نامه مربوط به اطلاعات فردى و سؤالاتى در مورد موسیقى‏هاى مذهبى بود، و بخش دوم، شامل پرسش نامه استاندارد اسپیل برگر بود. در این پژوهش براى گروه آزمایش با صداى استاد عبدالباسط، آیات 10 تا 23 سوره یوسف با استفاده از ضبط صوت مجهز به هدفون به مدت 20 دقیقه پخش شد. قبل و بعد از پخش آواى قرآن کریم، در دو گروه آزمایش و کنترل فرم اضطراب اسپیل برگر توسط واحدها تکمیل و جهت تعیین میزان اثر بخش آواى قرآن کریم، اختلاف نمرات اضطراب قبل و بعد از مداخله، محاسبه گردید. براى تجزیه و تحلیل داده‏ها از آزمون‏هاى آمارى تى، فیشر، کاى اسکوئر و کوکران استفاده شد. نتایج‏حاصل از پژوهش نشان داد که استماع آواى قرآن کریم باعث کاهش اضطراب بیماران مى‏شود.

نتیجه

در سال‏هاى آغازین قرن بیست و یکم نیز توجه و گرایش به معنویت مهم‏ترین پدیده زمان ماست، و دیگر همانند گذشته، جدال با معنویت و خداوند، جدالى ترقى‏خواهانه به نظر نمى‏رسد. از یک طرف علم در پاسخ به سؤالات انسان اظهار عجز و ناتوانى مى‏کند و به قول سارتر (1971) علم مرده است، و از طرف دیگر احساس تنهایى، ناامنى، پوچى و وانهادگى او را سخت مى‏آزرد. راه نجات از این بحران در آمیختن معنویت و عقلانیت است که یک پاى آن وحى و پاى دیگرش عقل است.

هفته نامه پگاه حوزه - شماره 88

قرآن و حقوق انسان  چاپ
تاریخ : 1387/04/08
                                            قرآن و حقوق انسان

محمد بهرامى

عصر رنسانس, عصر جداانگارى علم و دین و تفکیک قلمروهاى آن دو است. در این دوران, بسیارى از دانشمندان و متخصصان غرب به ویژه آنان که از برخورد نادرست ارباب کلیسا با نخبگان علمى ناخشنود بودند به نسبت سنجى میان علوم مختلف با دین پرداختند.

ییکى از مسائلى که در این عصر مورد توجه قرار گرفته مسأله حقوق انسان و علم حقوق و نسبت آن با دین و گزاره هاى دینى بود. عده اى از حقوقدانان مى گفتند: قلمرو دین محدود به مسایل آن جهانى و آخرت انسانها بوده و نسبت به مسایل دنیوى و مشکلات و نابسامانى هاى آن ساک ت است. گروسیوس هلندى از حقوقدانان برجسته قرن هفدهم در این باره مى گوید:

(خداوند به اعمال و کردار مخلوقات کارى ندارد.)1

سیطره دانش غربى از یک سو, و بهره گیرى شرقیان از دستاوردهاى فریبنده آنـان از سـوى دیگر, و جیره خوارى شرقیــان بر سر سفره پر زرق آنان, سبب شد تا باور جدایى دین از حقوق بشر در میان مسلمانان و به خصوص حقوقدانان مسلمان نیز رسوخ یابد و گروهى معتقد شوند که اسلام هیچ سیستم و نظام حقوقى ندارد, چرا که این حقوق آن اندازه ارزشمند و پرار ج نیست تا خداوند در آن دخالت کند, و اگر هم اسلام را داراى نظام حقوقى بدانیم چنین سیستمى بیش از آن که به نفع اسلام باشد به ضرر آن خواهد بود, زیرا در این صورت باید بپذیریم دین اسلام در تمام اعمال فردى و اجتماعى دخالت مى کند و آزادى و اختیار انسان را از میا ن مى برد, و این خود از ضعف دین اسلام حکایت دارد نه حقانیت و قوت آن.

در مقابل, گروه دیگرى از حقوقدانان, اسلام را داراى نظام حقوقى دانستند, نظامى که با آزادى انسان سازگار است و ارزش آن را دارد که خداوند به بیان آن بپردازد.

این گروه معتقدند که دین, کتابهاى آسمانى و پیامبران, نخستین نظامها و سیستمهاى حقوقى را در جامعه بشرى وضع کرده اند و قرآن به عنوان یقینى ترین منبع شناخت اسلام بر این امر تصریح کرده است:

(کان الناس أمّة واحدة فبعث الله النبییّن مبشّرین و منذرین و أنزل معهم الکتاب بالحقّ لیحکم بین الناس فیما اختلفوا فیه) بقره / 213

افزون بر این در بسیارى از آیات, از اهل ایمان خواسته شده است تا جز بر اساس احکام و قوانین و حقوق تعیین شده از سوى وحى, حکم نرانند.

(ومن لم یحکم بما أنزل الله فاولئک هم الفاسقون) مائده / 47

(ومن لم یحکم بما أنزل الله فاولئک هم الکافرون) مائده / 44

(ومن لم یحکم بما أنزل الله فاولئک هم الظالمون) مائده / 45

در آیاتى نیز از پیامبر خواسته شده بر اساس آیات قرآن حکم کند و اختلافات مردم را برطرف کند و از هوسهاى دیگران به هنگام بیان حکم بپرهیزد.

تعبیر (من لم یحکم) ظهور در کار قضا و محاکمات حقوقى میان مردم دارد, ولى آیه سوره مائده و تعبیر (و أن احکم بینهم) مى تواند صریح در امر قضا و حکم میان مردم باشد.

تأملى در مفهوم حق

پیش از آن که بخواهیم نظرى درباره آراى یادشده ارائه دهیم, شایسته است تأملى در مفهوم (حق) داشته باشیم.

حق, واژه اى عربى است و معادل آن در زبان فارسى هستى پایدار و ثبوت است, یعنى هر چه از ثبات و پایدارى برخوردار باشد. 2

کلمه حق و مشتقات آن در قرآن کاربرد فراوان دارد (الحق) 194 بار, (حق) 33 مرتبه, (حقاً) 17 مرتبه و (حقّه) سه بار در قرآن به کار رفته است.

این واژه که به صورت مصدر, اسم مصدر و صفت در آیات قرآن به کار رفته است, در معانى بسیارى به کار رفته است که برخى از آنها عبارتند از: قرآن (زخرف / 29), اسلام (اسراء / 81), عدل (اعراف/ 81), توحید (زخرف/ 86), صدق (یونس/ 4), قرض (بقره / 282), دلیل (حج / 4) و… .

برخى از مفاهیم حق در قرآن با اصطلاح بکار رفته از طرف حقوقدانان و فقیهان, هماهنگ و همخوان است, مانند آیات:

(و فى أموالهم حقّ للسائل و المحروم) ذاریات/ 19

و در اموال آنها حقى براى سائل و محروم است.

(والذین فى اموالهم حقّ معلوم. للسائل و المحروم) معارج/ 25ـ24

و آنها که در اموالشان حق معلومى است براى تقاضا کننده و محروم.

(فإن کان الذى علیه الحقّ سفیهاً او ضعیفاً) بقره/ 282

و اگر کسى که حق بر ذمه اوست سفیه یا ضعیف است…

(فلیملل الذى علیه الحقّ) بقره / 282

و آن کسى که حق بر عهده اوست باید املا کند.

(فآت ذاالقربى حقّه و المسکین و ابن السبیل) روم/ 38

پس حق نزدیکان و مسکینان و در راه ماندگان را ادا کن.

حق در اصطلاح فقیهان

این واژه در کتابهاى فقهى گاه مفهوم وسیعى دارد و تمام احکام وضعى و تکلیفى و تأسیسى و امضایى را در برمى گیرد و در مواردى نیز حق در برابر حکم قرار گرفته است.

مرحوم نائینى مى نویسد:

(اگر مجعول شرعى به دنبال خود اضافه و سلطه نداشته باشد حکم است و نام گذارى آن به حق, به لحاظ معناى لغوى آن است.) 3

علامه بحرالعلوم مى نویسد:

(حق, قدرتى است اعتبارى و قراردادى که به موجب آن یک انسان بر مالى یا شخصى یا هر دو مسلط مى گردد; مانند عین مستأجره, که مستأجر نسبت به یکى از اموال مخصوص موجر سلطنت دارد.)4

حق در اصطلاح حقوقدانان

براى (حق) در منابع حقوقى تعریفهاى گوناگونى آمده است. از آن جمله نویسنده کتاب (مقدمه علم حقوق) مى نویسد:

(حق, امتیازى است که قواعد حقوقى براى تنظیم روابط اشخاص به سود پاره اى از آنان در برابر دیگران ایجاد مى کند.)5

در مقدمه همین کتاب نیز مى خوانیم:

(براى تنظیم روابط مردم و حفظ نظم و اجتماع, حقوق براى هر کس امتیازهایى در برابر دیگران مى شناسد و توان خاصى به او مى بخشد. این امتیاز و توانایى را حق مى نامند که جمع آن حقوق است (حقوق فردى) نیز گفته مى شود. حق حیات, حق مالکیت, حق آزادى شغل و زوجیت به اعتب ار همین معنى است که با عنوان حقوق بشر مورد حمایت قرار مى گیرد.)6

ییکى دیگر از حقوقدانان مى نویسد:

(حق, اقتدار, سلطه و امتیازى است که براى اشخاص یا شخص, اعتبار شده و دیگران مکلف به رعایت آن مى باشند, مانند: حق مالکیت, حق زوجیت, ابوت, اکتشاف و… )7

نویسنده کتاب (حقوق اساسى) به صورت تفصیلى و روشن تر حق را تعریف مى کند:

(افرادى که در درون جامعه زندگى مى کنند براى تأمین نیازمندى هاى خود حرکت مى کنند و عمل مى نمایند, در نتیجه با یکدیگر ارتباط برقرار مى نمایند, حرکت و عمل و رابطه آنها نیاز به مرزبندى و تحدید حدود دارد. نتیجه نبودن حد و مرز, تعدى و تجاوز افراد به جان و به د سترنج یکدیگر است. جوامع بشرى در طول هزاران سال به تجربه دریافته اند که براى جلوگیرى از هرج و مرج و تعدى براى حرکت و عمل فرد در داخل جامعه, حدودى تعیین کنند که در چهارچوب آن حدود, فرد فاعل مختار باشد و اگر از آن حدود تجاوز کرد قوه نماینده جامعه او را گوشم الى دهد. این حدود همان است که به آن حقوق مى گویند و مفرد آن (حق) است.)8

در کنار این تعریفها و سایر بیانهایى که حقوقدانان ارائه کرده اند باید چند نکته را از نظر دور نداشت:

1. ارائه تعریفى جامع و مانع براى حقوق با توجه به اختلاف نظامها و سیستمهاى حقوقى میسر نیست, زیرا هر تعریفى که محققان حقوق عرضه مى کنند تنها با نظام حقوقى مورد قبول آنان سازگار است و ممکن است با تعریفى که سایر نظامهاى حقوقى براى حقوق مى آورند ناسازگار نماید. بلى, اگر در تمام تمدنها و ملتها یک نظام حقوقى وجود داشت آن گاه ممکن بود تعریفى که مورد قبول همگان باشد ارائه شود.

2. حق از مفاهیم اعتبارى است و داراى ماهیت نیست, بنابراین نمى توان مفهوم آن را به جنس و فصل تحلیل کرد و به اصطلاح نمى توان تعریفى حقیقى براى حق جست وجو کرد, در نتیجه تمام تعریف هایى که براى حق از سوى حقوقدانان بیان شده و مى شوند, تعریف لفظى و غیر حقیقى هس تند تا آنجا که برخى از فلاسفه, حق را غیرقابل تعریف دانسته اند و اظهار داشته اند:

(درباره معناى اصطلاحى حق که در علم حقوق مطرح است باید گفت که تعریف اصطلاحى آن از حدگذارى و تحدید ماهوى ممکن نیست… حق اصطلاحى از مفاهیم اعتبارى است, اگر حق, داراى ماهیت بود و حد و رسم داشت قابل ترسیم و تحدید بود.)9

حقوق قرآن, آمیزه اى از (امتیاز) و (تکلیف)

اگر چه واژه (حق) و (حقوق) تعریفى دقیق را به آسانى بر نتابد, اما مى توان برخى ویژگیها و ممیزات آن را در یک کالبد شکافى مفهومى دریافت و آن را گونه اى تعریف و شناسایى به شمار آورد.

چنانچه نمونه ها و مصادیق حق را در قرآن مورد توجه قرار دهیم, خواهیم یافت که هر حقى بر دو پایه

1. امتیازى به صاحب حق

2. تکلیفى بر طرف مقابل,

استوار است. یعنى; هر کجا تکلیفى جعل شده است در برابر, عده اى حق پیدا مى کنند, مثلاً زمانى که کسى متاعى را از فروشند ه اى مى خرد, در برخى موارد, براى خریدار (حق فسخ) قرارداده شده است و مشترى با شرایطى خاص و در زمان تعیین شده, مى تواند متاع را باز گرداند و پولى را که پرداخته است باز پس گیرد. اگر دقت شود, در حق فسخ دو چیز موجود است:

الف. امتیازى براى خریدار که با آن مى تواند معامله را فسخ کند که در اصطلاح حق نامیده مى شود.

ب. وظیفه و تکلیفى بر فروشنده که موظف است پیشنهاد فسخ را از سوى خریدار گردن نهد.

نمونه دیگر را در (حق قصاص) مى توان شاهد بود, به خویشان مقتول (اولیاء دم) حق قصاص داده اند در حالى که قاتل یعنى محکوم, مکلف به تسلیم در برابر قصاص کنندگان است.

انواع حقوق در قرآن

حقوق قرآن را به چهار گروه مى توان تقسیم کرد:

1. قواعدى که امتیاز بهره ورى و تکلیف حق پذیرى در آن متوجه فرد است. (ذى حق و من علیه الحق, فرد است)

2. قواعدى که (ذى حق) و (من علیه الحق) جامعه و یا اکثریت و یا گروهى از افراد جامعه اند.

3. قواعدى که (ذى حق) فرد است و (من علیه الحق) اکثریت افراد را تشکیل مى دهند.

4. قواعدى که (ذى حق) اکثریت افرادند و (من علیه الحق) فرد است.

مشترکات قواعد حقوقى قرآن و سایر قواعد حقوقى

حقوقدانان به ویژه فلاسفه حقوق براى قواعد حقوقى ویژگیهایى بیان مى کنند, مانند کلى بودن, الزامى بودن, داشتن ضمانت اجرا و… 10 که این ویژگیها در قواعد حقوق قرآن نیز مشهود است.

الف. کلى بودن

حقوقى که در قرآن به صورت قاعده حقوقى مطرح شده است موردى و شخصى نیست, بلکه عام و فراگیر است. چنان که قواعد حقوقى متعارف نیز چنین ویژگى دارند11, چه این که بر اساس آیات قرآن تمام انسانها در برابر قانون مساوى هستند و هیچ فردى بر دیگرى برترى ندارد. براى نمونه , یکى از حقوق شخص انسان که در شمار حقوق غیرمالى قرارداده شده, حق مصونیت از لطمه زدن به حیثیت و شرافت است. هیچ شخص یا مقامى نباید به این حق مسلم انسان تعدى کند و با تهمت, افترا, دروغ و… حیثیت و آبروى افراد را ببرد.

(و الذین یرمون المحصنات الغافلات لعنوا فى الدنیا و الآخرة و لهم عذاب ألیم)

نور / 23

کسانى که زنان پاکدامن و بى خبر (از هرگونه آلودگى) و مؤمن را متهم مى کنند در دنیا و آخرت از رحمت الهى بدورند و عذاب بزرگى براى آنهاست.

در آیه شریفه که به منظور دفاع از حیثیت و آبروى افراد نازل شده است, ویژگى قواعد حقوقى که همان کلى بودن و فراگیرى است وجود دارد به این معنى که آیه چنان که در بحث اسباب نزول مطرح است اختصاص به کسى ندارد که به عایشه یا ماریه قبطیه تهمت زد, بلکه هر کس در هر ز مان و در هر مکانى که در شرایط مشابه قرار گرفت, اگر چنان تهمتى بزند, شرایط قذف در حق وى جارى خواهد شد (در اصطلاح قرآن پژوهان, ملاک, عموم آیه است نه خصوص سبب).

ب. الزامى بودن

دومین ویژگى قواعد حقوقى متعارف الزامى بودن آنهاست در عین آن که قاعده حقوقى کلى است و شامل تمام افراد مى گردد وقتى بر موردى تطبیق شد حالت اجبار دارد 12 و براى رسیدن به هدف حقوق و ایجاد نظم و انضباط در جامعه باید رعایت قواعد حقوق الزامى باشد.

این ویژگى قواعد حقوقى متعارف در قواعد حقوقى قرآن نیز وجود دارد با این تفاوت که منشأ الزام و ملاک یا عامل الزام در قواعد حقوقى متعارف تنها قرارداد و همبستگى اجتماعى و ترس از واکنش مردم است, اما در قواعد قرآن افزون بر این عوامل, اعتقاد به نظارت پنهان خداون د و پاداش و جزاى او نیز هست.

آیه قبل با حدى که براى قذف در شریعت اسلام تعیین شده و الزامى که در آیات دیگر در مورد اجراى حدود الهى بیان گردیده است, نشانگر بُعد الزامى حقوق قرآنى است.

براى نمونه حق حیات را مى توان برشمرد که یکى از حقوق فردى به شمار مى آید. در قرآن از بین بردن این حق با کشتن و نابودى همه اجتماع و جامعه, برابر معرفى شده است.

(ومن قتل نفساً بغیر نفس أو فساد فى الأرض فکأنّما قتل الناس جمیعاً)

مائده / 32

هر کس انسانى را بدون ارتکاب قتل یا فساد در روى زمین بکشد, چنان است که گویى همه انسانها را گشته است.

بنابراین اگر فردى زندگى همه نوع خود را نابود کند و جان او را بگیرد, خانواده مقتول حق خون خواهى و قصاص خواهد داشت.

(یا أیها الذین آمنوا کتب علیکم القصاص فى القتلى الحرّ بالحرّ… ) بقره / 78

اى افرادى که ایمان آورده اید, حکم قصاص در مورد کشتگان بر شما الزامى شده است.

البته این الزام براى کل جامعه و مجریان احکام است که چشم از این حق بر نگیرند و درخواست خانواده مقتول را بى پاسخ نگذارند و گرنه خود خانواده مقتول در اصل قصاص حق انتخاب دارد.

ج. داشتن ضمانت اجرا

قاعده حقوقى, قاعده اى است که از سوى دولت وحکومت یا هر نیروى دیگر تضمین شده باشد. 13

در برخى کشورها, قواعد حقوقى ضمانت اجراى مدنى دارد و در تعدادى کشورها ضمانت اجراى کیفرى, در جمهورى اسلامى قواعد حقوقى از سوى حکومت تضمین شده است, حکومت اسلامى موظف است بر قواعد حقوقى قرآن عمل کند و اجراى آنها را تضمین نماید.

براى نمونه: حق حاکمیت, نمونه بارز حق عینى است. براساس این حق, هیچ فردى نباید به اموال دیگران دستبرد بزند و آنها را از سلطه و اختیار مالک خارج سازد. اگر شخصى مال دیگرى را سرقت کند, حکومت اسلامى بایستى بر اساس آیات وحى که در شکل یک قاعده حقوقى است مال مالک را از سارق باز پس گیرد و آن را به مالک برگرداند و سارق را نیز مجازات کند.

(والسارق و السارقة فاقطعوا أیدیهما جزاء بما کسبا نکالاً من الله) مائده/ 38

دست مرد و زن دزد را به کیفر عملى که انجام داده اند به عنوان یک مجازات الهى قطع کنید.

اما از سوى دیگر میان قواعد حقوقى قرآن با سایر نظامهاى حقوقى تفاوتى هست; در قواعد حقوقى متعارف تنها ضمانت اجراى دولتى وجود دارد که اگر ترس از آن نباشد قانون زیر پاگذاشته مى شود, ولى در قواعد حقوقى قرآن, هم حکومت اسلامى و هم ترس از عذاب اخروى, وجدان, تمایل به نزدیکى به خداوند و… اجراى قواعد حقوقى را تضمین مى کنند و مردم را به مراعات آنها وا مى دارند.

د. یکى دیگر از ویژگیهاى قواعد متعارف که برخى از حقوقدانان مطرح کرده اند و در قواعد حقوقى قرآن نیز وجود دارد, آن است که حوزه و قلمرو قواعد حقوقى نباید از اجتماع خارج باشد, اگر انسان زندگى اجتماعى ندارد و به صورت کاملاً انفرادى زندگى مى کند نه حقى دارد و ن ه تکلیفى نسبت به دیگران.14

(کان الناس أمّة واحدة فبعث الله النبییّن مبشّرین و منذرین و أنزل معهم الکتاب بالحقّ لیحکم بین الناس فیما اختلفوا فیه) بقره/ 213

مردم یک دسته بودند, خداوند پیامبران را برانگیخت تا مردم را بشارت و بیم دهند, و کتاب آسمانى که به سوى حق دعوت مى کرد, با آنها نازل نمود, تا در میان مردم در آن چه اختلاف داشتند داورى کند.

این آیه شریفه و آیات دیگرى که علت نزول کتابهاى آسمانى و آمدن پیامبران را بیان مى کنند همه حاکى از آن هستند که قواعد حقوقى قرآن یا با عبارتى کلى تر قواعد حقوقى اسلام, در صورتى معنى مى یابند که اجتماعى باشند.

البته این موضوع در زمینه قواعد حقوق اجتماعى مطرح است, ولى در اسلام و چه بسا سایر ادیان الهى, حقوق دیگرى نیز وجود دارند که در قلمرو حقوق انسان نسبت به خویش یا حق خداوند بر انسان مى گنجند که در آن میدان, هر چند انسان به صورت انفرادى و جداى از جامعه هم باز مشمول همان حقوق است, اما با دقتى دریافت مى شود که در آن موارد نیز انسان با نگاهى الهى و جهان بینى خاص دین, موجودى تنها و کاملاً بریده از همه چیز و همه کس دیده نشده است. چه این که انسان در تنهاترین حالت ها, در محضر خداوند و از آن اوست. وهمین بینش, منشأ حق وق مى شود که در جهان بینى غیرالهى, جاى آن حقوق خالى است. از آن جمله این که انسان همان گونه که حق ندارد جان دیگرى را بگیرد, حق ندارد به جان خود لطمه اى وارد نماید.

هدف حقوق از دیدگاه هاى گوناگون

ییکى از موضوعات مهم و پیچیده فلسفه حقوق, تعیین و شناخت هدف حقوق و قواعد حقوقى است.

این بحث از سویى در ایجاد و وضع قواعد حقوقى بسیار کارساز است و راهگشاى قانونگذار است و از سوى دیگر طرح مسأله پر اهمیت (مبانى حقوق) و شناخت مبانى حقوق بدون این بحث امکان پذیر نیست.

حقوقدانان و به خصوص فلاسفه حقوق در این زمینه کوشیده اند تا به این پرسشها پاسخ گویند:

هدف اصلى و واقعى قواعد حقوقى و حقوق انسان چیست؟

آیا هدف حقوق, تأمین آزادى افراد و حفظ حقوق فردى در برابر جامعه و قدرت هیئت حاکمه و دولت است, یا هدف, اجتماع و جامعه انسانى است؟

آیا قانونگذاران به هنگام وضع قوانین و حقوق, احترام به حقوق طبیعى و کمال و رشد افراد را در نظر دارند یا هدف آنها از وضع و تصویب قواعد حقوقى احترام به جامعه و آرمانها و تکامل اجتماع است؟

کوتاه سخن آن که آیا در وضع حقوق, اصالت به فرد داده شده یا به جامعه و اجتماع؟

در پاسخ به این پرسشها, دیدگاه هاى متفاوتى از سوى فلاسفه حقوق ابراز شده است. بعضى از این دیدگاه ها کاملاً در برابر یکدیگرند و بعضى همسازتر مى نمایند. دو دیدگاه کاملاً ناسازگار عبارتند از:

الف. مکتب حقوقى اصالت فرد (individualisme)

ب. مکتب حقوقى اصالت اجتماع (socialism)

مکتب حقوقى اصالت فرد

پیروان این مکتب, حقوق فردى را بر حقوق جامعه یا اکثریت افراد, مقدم مى دارند. آنها مى گویند:

(جامعه زاییده توافق ضمنى اشخاص است و وجود طبیعى ندارد. جامعه چیزى جز اجتماع افراد نیست, هر فردى در این اجتماع, وجودى آزاد و مستقل از جمع دارد; مى تواند با جمع و در کنار آنها زندگى کند و یا از جامعه و اجتماع کناره گیرد و به صورت انفرادى به زندگى ادامه دهد . نتیجه این که جامعه در خدمت فرد است و اگر در جامعه حقوقى وضع و تصویب مى شود, هدف, تأمین آزادى فرد و احترام به شخصیت و حقوق طبیعى اوست. نیاز فرد به اجتماع براى حمایت از حقوق فردى خویش است و اگر فرد از برخى حقوق فطرى خود چشم مى پوشد, تنها براى حفظ اجتماع و دفاع از حقوق فردى و جلوگیرى از تعدى و تجاوز به آن حقوق است.)15

جان لاک یکى از پیروان مکتب اصالت فرد مى گوید:

(براى حفظ حقوق طبیعى نیاز به قدرتى بود که بر اساس قرارداد اجتماعى شکل گرفت, و افراد از برخى حقوق خود به نفع دولت دست برداشتند تا دولت بتواند در برابر از حقوق فردى ایشان دفاع کند.)16

ژان ژاک روسو در (قرارداد اجتماعى) مى نویسد:

(آن گاه که انسان به اجتماع قدم گذاشت, بین او و اجتماع قراردادى منعقد شد. بر اساس این قرارداد هر فرد قسمتى از آزادیها و حقوق خویش را مى دهد و در برابر, هیأت اجتمـاع از